تبليغاتX
My aNoNymoUs wAy
>> nOtHinG mOrE tHan WhAt I waNt <<




بیشتر از 1 ساله که به اینجا سر نزدم..

آخه من نمیدونم این چند تا جمله ی خط خطی من توش چی داشت که فیلتر شده بود D:

به هر باید بگم دیدن این بلاگ بعد اینهمه مدت باعث شد جوگیر شم و بیام یه 2 تا خط خطی دیگه از خودم به جا

بذارم.

اینجا منو یاد روزای اول دانشگاه میندازه..

همون روزایی که دوسشون ندارم!

روزایی که تو یه محیط جدید مجبور بودم با شرایط کنار بیام و عادت کنم..

همیشه زمان خیلی سریع تر از اونی که فکر میکنیم میگذره ، اونقدر سریع که الان که به اون روزا فکر میکنم

اصلا باورم نمیشه که 3 سال گذشته..!!

بقیه ی سالهای زندگیمونم میگذره و تموم میشه اما مهم گذشتن نیس ، مهم "چطور گذشتنه"!!

شاید دیگه اینجا رو آپ نکنم نمیدونم شایدم یه روز اومدم و دوباره نوشتم.

این بلاگ با همه ی کوچیک بودنش ، به من جرات نوشتن داد.. تا بتونم راحتتر بعضی چیز ها رو تو قالب کلمات و

جمله های ساده جا بدم..

شاید بشه گفت اینجوری تونستم به افکارم نظم بدم و مرتب شون کنم..

راستی تو هر چند وقت یه دفعه به ذهنت نظم میدی و مرتبش میکنی؟؟







+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:51  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

 

بیدار که شدم دیگه کفشهام اندازم نبود

وقتی بیدار شدم اونقدر بزرگ شده بودم که دیگه آرزوهام تو قالب کهنه ی ذهنم جا نمیشد

اولش دنبال یه جایی میگشتم تا همشونو اونجا جا بذارم

اما نه همشونو .... !!

خیلی هاشو هنوز لازم داشتم و دوسشون داشتم....

فقط نیاز به تابع زمان داشتم ، تا بتونم روشون کار کنم !!

من اونقدر بزرگ شده بودم که دلم میخواست همه ی روزای بچه گی هامو قصه کنم....!!

من دیگه میتونستم همه ی فکر ای خوبم رو به واقعیت نزدیک کنم ....!!

بیدار که شدم دیگه کفشهام اندازم نبود

بردم یه گوشه جفتشون کردم تا هر وقت چشمم

بهشون میفته ، یادم نره که چه قدر بزرگ شدم....

راستی !! تو کفشهای بچه گی هاتو جفت کردی ....؟؟!!

شایدم یه جایی جاشون گذاشتی و گمشون کردی ....؟؟!!

 

پ.ن.1. جمله ی اول این پست رو از تیتر یه پوستر ، از کتاب " نسل پنجم " برداشتم.

پ.ن.2. بعد 3 ماه و اندی به بلاگفا افتخار دادم!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:26  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

همیشه همون کاری رو بکن که خودت فکر میکنی درسته.

 

این همون چیزیه که خیلی از ما ها خیلی وقتا فراموش میکنیم.فراموش میکنیم که این

 

خودمونیم که حق انتخاب تو شرایط مختلف و داریم.(حق و درجه ی مشورت محفوظه

 

هاااا)!!

 

چند وقت پیش داشتم یه فیلم میدیدم.داستان یه گروهه امداد بود که داشتن واسه

 

فروکش کردن آتیش که یکی از بزرگترین جنگلهای حفاظت شده ی ایالت کالیفرنیا رو

 

بلعیده بود تلاش میکردن.

 

داستان این فیلم خیلی واسم جالب بود.

 

2تا هواپیمای "Biplane" مسول هدایت مواد مخصوص رو شعله های آتیش بودن.اونا از

 

مرکز برای محل و لحظه ی تخلیه مواد دستور میگرفتن.

 

یه گروهه امداد زمینی هم اون وسط گیر کرده بودن.اولین biplane همه ی pack های

 

حاوی مواد رو روی یه منطقه از درخت ها خالی کرد.اما فقط 2 تاشون به هدف خوردن

 

که در مقابل شعله های بی امون آتیش، کارساز نبود.

 

 Biplaneدوم مونده بود با 1 pack !مرکز، ناحیه ی جنوبی رو واسه

 

هدفگیری فرمان داد.(با یه مختصات جغرافیایی فرمان میداد.)

 

اما Tom (خلبان biplane) یه جای دیگه رو میدید! همه ی اعضای گروه اصرار داشتن

 

که هدف همونجاست و pack باید همونجا خالی شه.

 

وقت زیادی واسه تصمیم گیری نداشت....

 

tom جایی رو از اون بالا میدید که فرمانده ی مرکز نمیتونست ببینه.اولین هدفش

 

نجات اون گروه 20 نفره ی زمینی بود که اون پایین گیر کرده بودن.... اون میخواست

 

 Pack رو اونجا خالی کنه تا شاید 10 دقیقه فرصت امداد هوایی واسه نجات هوایی

 

اونا بیشتر شه!!

 

تقریبا وقت زیادی تلف شده بود.... بالاخره تصمیمشو گرفت.... "جنوب شرقی" رو

 

هدف گیری کرد و ....

....

 

تو تمام مدتی که مرکز به tom محل جنوبی رو فرمان میداد و تهدیدش میکرد، tom

 

فقط یه جمله رو با خودش تکرار میکرد....

 

 

 

""""" اگه میخوای یه کاری درست انجام بشه ، خودت انجامش بده !! """""

 

 

.....

 

 

 

 

 

پ.ن.1. هواپیما های biplane رو دوست دارم.چون همیشه اوج میگیره اما نه به اون

 

اندازه ای که دنیای پایین روی زمین ، از نظرش محو شه …. همیشه میتونه زمین رو از

 

اون بالا دید بزنه ولی خودش خیلی دور تر از اونه ..... !!!!

 

پ.ن.2. به "پ.ن.1." خوووووب فکر کنین....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:19  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

 

 

 

گم شده....

 

تو سیاهی ....

 

تو تاریکی....

 

تو یه تاریکیه خودساخته....

 

هجوم افکار نا آروم و مغشوش....

 

روزاش با شباش زیاد فرقی ندارن.... مدت هاست داره میگرده.... داره میگرده دنبال

 

کسی که بتونه صدای بی خش و وقفه ی فلوتش رو بشنوه....

 

کسی که بتونه بفهمه که این صدا مثل همه ی فلوت ها نیست.... یه دنیا حرف تو

 

هر ملودی ش پنهونه....

 

کی میتونه حرفای این ملودی رو بشنوه و بفهمه....؟؟

 

هیشکی....؟؟!!

 

الان مدت هاست که به جز صدای نفس هاش صدای خسته ی ساز ش هم

 

باهاشه آخه الان دیگه یه تیکه از وجودش شده....میدونی اون سازش و خیلی

 

دوست داره . آخه فرصت حرف زدن رو بهش نمیده....اون دیگه دوست نداره

 

حتی صدای خودشو هم بشنوه....

 

 آره!! این صدا خسته س .... از تکرار.... از یکنواختی زندگیش که روز ها

 

و شبها ش رو یکی کرده....

 

تلاش بی امونش و ادامه میده تا بتونه راه و پیدا کنه و از تاریکی بیاد بیرون....

 

 

 

 

 

 

 

 

داره پیش میره....

 

نمیدونه کجاست و داره کجا میره.... فقط داره میره چون از سکون متنفره....

 

»» راه خودش رو میخواد....داره دنبال اون مبگرده.... ««

 

دیگه جون نداره اما هنوز تسلیم نشده....

 

اون فقط منتظره....

 

منتظره که پیدا کنه....

 

میدونه که بالاخره یه روزی میشه که بتونه به فلوت کهنه و خسته اش مرخصی

 

بده....!! آخه اون میخواد با این صدا پیداش کنه....

 

....

   

صدای یه دوست که از اون ور جنگل تاریکی هاش شنیده میشه بهش

 

میگه که میتونه بقیه ی راه و با اون ادامه بده....

 

....

 

حالا دیگه میتونه واسه راه نرفتن با پاهای خسته اش یه بهونه داشته باشه!!

 

آره اون، این دوستش رو دوست داره!!چون مثل خودشه، حرف نمیزنه!!

 

انگار زبون این یکی هم خیلی وقته بسته شده....

 

انگار اینم گم شده....

 

خودشو گم کرده یا راهشو....؟؟؟؟ چه فرقی میکنه....؟؟!!!!!!!!!!!

 

این دوست گم شده فقط اومده تا کمکش کنه که از تاریکی بیرون بیاردش....

 

از صداهای خوف ناک دنیای سیاهی ها نجاتش بده....تا نزاره تو باتلاق

 

دست و پا بزنه و جون بده....که کمکش کنه تا به اون چیزی که میخواد برسه....

 

به راه خودش.... به نهایت.... به انتها....

 

فقط میخواد برگرده....به جایی که قبل گم شدن تو تاریکی،اون جا بود....

 

حالا مدت هاست که اونا با همن .... بدون اینکه صدایی ازشون در بیاد....

 

دارن با هم پیش میرن تا هر کدوم راه خودشون و پیدا کنن و یه جایی از

 

هم جدا شن....

 

اونا میخوان با ابدبت یکی شن.... اما هر کدوم تو دنیای خودشون....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 0:47  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

 

 

مترسک...

 

چه قدر تنهایی تو....

 

تنها و غریب ....

 

از چی داری لذت میبری که حاضر نیستی یه تکونی به خودت بدی ؟؟

 

فقط داری نگاه میکنی و دم نمیزنی ؟؟ آخه تا کی... ؟؟

 

تا کی میخوای ببینی و نگی؟؟ تا کی میخوای از جات جنب نخوری؟؟

 

آره تو مترسکی ....

 

فقط زل میزنی و می پایی ....

 

آرومی ولی سرد...

 

چه سکوت زجر آوری داری تو !! سالهاست که نشکوندی این سکوت لعنتی رو !!

 

اما چرا این چشمای کوک شده ی تو مسیر پرواز رو رها نمیکنه ؟؟؟؟

 

آره چشمای تو منتظرن....

 

چشمای همیشه منتظر....... منتظر برای بدست آوردن یه فرصت دیگه....یه فرصت

 

واسه ترسوندن ،فراری دادن و دوباره تنها شدن ....

 

آخه این دل نداشته ات که واسه کسی تنگ نمیشه !!!!

 

راستی یادته چند ساله که سر پایی و می پایی ؟؟؟؟

 

خسته ای مگه نه ؟؟ خیلی خسته.... من میدونم ....

 

راستی میدونی که بودنت تو چمنزاری که هرگز بار نمیده و تو رو نمیبینه به چه دردی

 

میخوره ....؟؟؟. . . .نمیدونی؟؟

 

میدونم که نمیدونی آخه تو احمق تر از اونی که من فکرشو میکنم....چون روزی که اون

 

 حلبی زنگ زده رو گذاشتن سرت و بهت گفتن: " همینی که هست!! همین جا باااااااش!! "

 

تو هیچی نگفتی!! حتی از اینکه روی اون حلبی برای نفس کشیدنت هم راهی نبود خم به

 

ابروتم نیاوردی!!!!!!!!!!   چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آخه تو مترسکی....

 

آره تو مترسکی ....

 

اما چرا این چشمای کوک شده ی تو مسیر پرواز رو رها نمیکنه ؟؟؟؟

 

حتما به خیال خودت داری با چشمات نقشه ی پرواز و تو آسمونا میکشی.....

 

شاید منتظره یه فرصتی...

 

ولی آخه بگو تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:51  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

سرعت....

 

ولوم رو max !

 

Bring me to life…. I've been living a lie….

 

There's nothing inside…. Bring me to life….

 

بازم سرعت ....

 

این حالشو بهتر میکرد چون دیگه آدمای دورشو نمیدید....

 

فقط خودش بود و خودش ....

 

اما نه !! اون اشتباه میکرد چیزای دیگه هم بودن ....

 

چیزایی که مدت ها بود رو دوشش سنگینی میکرد ....

 

میخواست خلاص شه .... همین !!

 

با آهنگ داره میخونه

 

داره داد میزنه ....

 

Wake me up !!

 

Wake me up inside ….

 

I can't wake up ….

 

Save me….

 

Call my name & save me from the dark

.

.

.

.

Save me from the nothing I've become ….

 

داره پیش میره ....

 

به کجا ؟؟  خودشم نمیدونه ....

 

پدال گاز و تا ته گرفته .... حتی سرعتم واسش بی معنی, .

 

 

داغ داغ شده .... از بغض .... از عصبانیت ...

 

همه چیز و داره با خودش مرور میکنه ....

 

چیزای قشنگی توشون نمیدید ....

 

داره به سیاهی میرسه .... اما اون دوست نداره ....

 

از سیاهی متنفره .... توی وجود خودش دنبال یه ناجی بود ....

 

میخواد سیاهی رو پس بزنه .... میخواد به سفید برسه....

 

اشکای توی چشماش بهش اجازه نمیده تا جایی رو ببینه ....

 

هنوز شتاب داره ....

 

دیگه هیچ چیزو نمیبینه ....

 

سعی میکنه به نور برسه ....

 

سرعت ....

 

و یه دفعه ........

 

بوووووووووووووووووووووم !!!!

 

اون موفق شد ....

 

شاید منتظر همین بود .... شایدم ....  ؟؟؟؟

 

صدای موزیک هنوزم با صدای بلند داره پخش میشه ....

 

Without a thought….

 

Without a voice….

 

Without a soul….

.

.

.

.

Don't let me die here ….

 

There must be something wrong….

 

Bring me to life….

 

Bring me to life….

 

 

 

 

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: پست این دفعه ام رو بعد از خوندن یه پست تو یکی از بلاگ ها نوشتم و فقط اثری رو که

 

.اون متن اون لحظه روی من گذاشت و نشون میده

 

....!!!!.... و هیچ چیزی رو در مورد من و طرز فکرم ثابت نمیکنه پس لطفا بد قضاوت نکنین 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 0:16  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

Where we're goin' now ….??where's the end??

 

Is there any reason to giving up the fight ….??

 

It's not just a simple battle,but the real winner is the one who

 

Is not a real loser !!

 

I remember some one told " we are all just prisoners here.of

 

our own device ".

 

 I'm thinking to my self : if here is a HELL,should i be the

 

Winner of this hell  ????  Or a loser ….??

 

And if here isn't a hell,so should i be the loser of HEAVEN

 

….???? I don't know the real meaning of these words but

 

I'm losing my mind….

 

I just remember this rhyme :

 

" there are too meny questions

 

  There is not one solution

 

  There is no resurrection

 

  There is so much confusion

 

  There are too many options

 

  There is no consolation

 

  I have lost my illusions

 

  What I want is an explanation

 

  There is no comprehension

 

  There is a real ISOLATION

 

   There is so much destruction

 

   What I want is a celebration…. "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:28  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

گور فریادهای مرده ....

 

یا....

 

پژواک جیغ سکوت ....

 

کدومشون و تا حالا تو خودت خفه کردی ؟؟ تا حالا چند بار تو خودت مردی ؟؟

 

تا حالا چند بار تو تشییع جنازه ی خودت شرکت کردی....؟؟

 

تا حالا فکرشو کردی چی میشد اگه میتونستی تا دلت میخواد داد بزنی....

 

.... داد بزنی از همه ی خسته گی هات، از همه ی چیزایی که مثل خوره افتادن به

 

جونت و دارن له ت میکنن....راستی تا حالا تو تنهاییات سر خودت داد زدی ؟؟

 

تا حالا چند دفعه با خودت قهر کردی ؟؟ 

 

اصلا میشه کسی با خودشم قهر کنه....؟

 

تا حالا چند دفعه خودتو تنها گذاشتی؟؟..... دوستت رو چی ؟ اونم تنها گذاشتی ؟؟

 

تا حالا دل چند نفر رو شکستی .... ؟ دل خودتو چی ؟ تا حالا دل خودتم شکستی؟؟

 

تا حالا شده کسی برات از خودتم مهم تر باشه؟

 

چه قدر واسه آدمای اطرافت ارزش قائلی ؟

 

تو هم از خیانت به دوستت متنفری....؟؟

 

تا حالا شده تو یه جمع باشی و خودتو تنها ببینی ؟ و احساس خفگی بهت دست

 

بده .... ؟

 

تا حالا شده یه اشتباه و چند بار تکرار کنی ؟؟

 

تا حالا چند بار خودتو محاکمه کردی .... ؟

 

چند بار واسه اتفاقایی که برات میفته خودتو مقصر دونستی ؟؟

 

بلدی آدما رو راحت ببخشی ؟

 

تا حالا چند بار خدا باهات قهر کرده و تنهات گذاشته...؟                                                            

 

تو چند بار باهاش قهر کردی....؟؟

 

تا حالا چه قدر به خودت فکر کردی؟ به آیندت .... ؟

 

چه قدر از خودت انتظار داری ؟ چه قدر برای رسیدن به هدفات سعی کردی....؟؟

 

اگه قرار بود نمره ی زندگیتو خودت بدی ، به خودت چند میدادی؟؟

 

اصلا تا حالا فکرشو کردی....؟؟

 

....

 

میدونی این اصلا مهم نیست که چند بار زمین خوردی یا چند بار کوبوندنت و له شدی،

 

مهم اینه که بدونی چند بار بلند شدی و دوباره ادامه دادی.

 

 راستی تا حالا چند بار....؟

 

زیاد مهم نیست که چند بار تو خودت خفه شدی ، مهم چند بار داد زدنته .

 

مهم اینه که چند بار تو محاکمه ی خودت محکوم نشدی ....

 

دیشب یه جمله ی قشنگ شنیدم ، » زندگی بدترین معلمه ، میدونی چرا ؟؟

 

چون اول امتحان میگیره ، بعد درس میده .... «

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 23:2  توسط :::AyNazZ::: | 

من جا موندم....

همه رفتن و تنهام گذاشتن....

بد جور حوصله ام سر رفته....

نمیدونم چی میتونه کمکم کنه....؟؟....

 

راستی وقتی تنها شی و حوصله ات سر بره چیکار میکنی؟؟

 

1)میشینی یه گوشه تو خلوت خودت آهنگ گوش میدی؟؟

2)تو رویاهات غرق میشی؟؟

3)واسه خودت جوک میگی و میخندی؟؟

4)شایدم به خاطراتت فکر میکنی....تلخ یا شیرین....

5)با یه تنها یا یه بیکار دیگه sms بازی میکنی؟؟ شایدم miss call  میندازی!!!!

6)میری تنهایی قدم میزنی؟؟

7)کتاب میخونی؟؟

8)مزاحم تلفنی میشی و زنگ میزنی خونه مردم؛ازشون آمار میگیری که روزی چند دقیقه مسواک میزنن؟؟آخرشم خودتو مسئول وزارت بهداشت معرفی میکنی؟(اونم ساعت ۱۱ شب)یا ظرفیت چاه فاضلابشون و میپرسی؟؟

9)شایدم به خودت؛به دوستات به کسایی که باهاشون سروکار داری فکر میکنی...

10)ساز میزنی؟؟

11)….

 

من جا موندم....

همه رفتن و تنهام گذاشتن....

 

گنجینه ی جوک هامم ته کشیده اینقدر واسه خودم repeat کردمشون که دیگه خندم نمیاد.

خاطره هامم همه تکراری شدن؛حوصله ی مرور کردنشونو ندارم(البته بماند که بعضی هاشون اعصابمو خورد میکنن و حالم بد تر میشه).

حوصله ی هیچکدوم از کتابامم ندارم.

 

حالا اینا رو گفتم؛

 

 

* یه وقت فکر نکنین میشینم به خودم جوک میگم و میخندم....البته تجربه ثابت کرده این روش میتونه تا حدی اثر یخش باشه! ( الان تناقض و داشتین؟؟؟؟!!!!....)

 

** مورد شماره ی 8 رو هم هیچوقت امتحان نکردم پیشنهاد میکنم شمام نکنین چون به دردسرش نمی ارزه(مگر اینکه از الکارت یا تلفن عمومی باشه).فقط تحت تاثیر تجربه ی شخصیٍ یکی از هم اتاقی هام گفتم(حالا همتون میخواین بدونین هم اتاقی های من کیان؟!!)بماند که چه قدر خندیدیم....البته اگه قرار بود یکی از دوستاتون این کارو بکنه،بدون هیچ مسئولیتی تو خنده هاش شریک شین....

 

*** مثل من نگین حوصله ی کتاب ندارین که خیلییییییی زشته چون اگه جزوه ی استااااااااددد .... رو بزارین جلوتون کلی از تنهایی تون کم میشه مخصوصا اگه بعد از 18 خط روش حل مساله آخرش به تناقض رسیده باشین و ببینین که استااااد قرار بود با برهان خلف حلش کنه ولی نشد....و اگه سعادت داشتین و یاد صدای معصومش که اول و آخرش خانوووووووووووم ه بیفتین که دیگه هیچییییییی.....

توی پرانتز:

ریاضی که علم قطعیت بود،استاد همشو نقض میکرد و همه چیز و فرض میکرد.... وای به حالمون که شعار این ترم استاد اینه : » آمار علم عدم قطعیت است. «

 

**** من خودم مورد شماره ی 9 رو خیلی دوست دارم.میتونم با جرات بگم که همیشه به دونه دونه ی رفتار ها،حرفا و بر خورد های خودم و کسایی که باهاشون سروکار دارم فکر میکنم(حتی اگه مثل الان حوصله ام سر نرفته باشه).موقع خواب بیشتر فکر میکنم.اینو یکی دو نفر از دوستام که خیلی بهم نزدیکن خوب میدونن.

 

***** ساز زدن هم کلی حالمو خوب میکنه ولی در حال حاضر از اینم محرومم چون سازم خیلی ازم دوره....

 

حالا با همه ی اینا بگین من چی کار کنم حوصله ام سر نره .... ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط :::AyNazZ::: | 

 

 

                                                             غروب شد

 

خورشید رفت

 

آفتابگردان دنبال خورشید میگشت

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد

 

آفتابگردان سرش را پایین انداخت

 

آری....

 

گلها هیچوقت خیانت نمیکنند....

 

 

 

 

 

 

 

داشتم با خودم فکر میکردم....

 

به دوستام؛ به اونایی که تا حالا داشتم و دارم.به همه ی اونایی که

 

باهاشون خاطره داشتم و دارم؛به همونایی که یه زمانی وقتی خیلی

 

کوچیک بودم بهشون زور میگفتم...بهم زور میگفتن.... باهاشون همبازی

 

میشدم.... به بهونه های بچه گونه با هم قهر میکردیم....

 

(اون روزا بعد دعوا قرار میذاشتیم که با هم قهریم...تا قیامت...یادته؟)

 

ولی سر نیم ساعت دوباره با هم بازی میکردیم....چه قدر اون

 

روزا راحت می تونستیم همدیگرو ببخشیم چه قدر راحت دوباره با هم

 

میخندیدیم....انگار نه انگار....فرقی نمیکرد تقصیر کی بوده مهم این بود

 

که بازی ادامه داشت....

 

اون روزا همه چی خوب بود,فقط تو لحظه زندگی میکردیم....

 

حتی نگرانی یه ساعت بعدش رو هم نداشتیم....

 

تا هروقت که دلمون میخواست بازی میکردیم ؛خسته که میشدیم بازی

 

رو خراب میکردیم ....

 

اصلا نگران نبودیم که شاید دیگه آخرین بازی مون باشه....

 

شاید اگه میدونستیم آخرین بازی کدومه هیچ وقت

 

با بهونه های بچه گونه تمومش نمیکردیم...

 

تا آخرش بازی میکردیم....کاش قدر اون موقع رو میدونستیم....

 

خیلی زود بزرگ شدیم و همه چی تموم شد....

 

حالا هر کدوم یه جور شکل گرفتن....هر کدوم با یه شخصیت تو راه

 

خودشون....چه قدر آدما زود عوض میشن....

 

کاش الانم میشد دوباره همبازی کسایی شد که بازی باهاشون به خاطر

 

فاصله ها یا به خاطر همه ی دلیل های ناخواسته تموم شده....

 

کاش الانم میشد گفت : فرقی نمیکنه تقصیر کیه؟؟!!!! مهم بازیه که ادامه

 

داره....

 

کاش........

 

ولی الان دیگه خبری از اون روزا نیست....

 

واسشون فرقی نمیکنه که بازی به هم بخوره یا نه،فقط

 

این مهمه که بازنده نباشن،به هر قیمتی....

 

آره دیگه خبری نیست....

 

ولی نباید ناراحت باشم چون به جاش تا دلم بخواد تظاهر و

 

 دورویی هست.... خودخواهی هست....دورنگی هست....نفرت....

 

دروغ....

 

(دیگه چی میخوای؟؟ همینا بسه دیگه،ولی کاش فقط همینا بود....)

 

 

                                      . . . . . . . . . . . . . . . .

 

اونقدر مرده ام که هیچ چیز نمیتونه مردنم رو ثابت کنه

 

اونقدر از این دنیا سیرم که مردنم رو جشن میگیرم

 

اگه از اول قرار بود این دنیا رو دوست داشته باشم

 

همون روز اول....

 

روزی که به دنیا اومدم گریه نمیکردم....

 

                                      . . . . . . . . . . . . . . . .

 

                                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:47  توسط :::AyNazZ::: | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ThEre iS nOtHing

MoRe tHan YoU wAnT

So JusT TrY
ّّ
~~AyNazZ~~

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
No MoRe TeArzZ tO CrY
IT KIDZ
thers always tommarow
خبرهایIT
زندگی کنیم
جوادهای ucna
dark dreams
پسر مشرقی
cosas-del-amor
گانگسترهای بهشتی
نارنجستان
!!!!just click
سرسبز
hell rubbish
immortal solo
ucna entertainment
چشم غمگین....
دلتنگ....
غربت اشک....
دل شکسته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM