![]() |
![]() |
|
| >> nOtHinG mOrE tHan WhAt I waNt << |
|
بیشتر از 1 ساله که به اینجا سر نزدم.. آخه من نمیدونم این چند تا جمله ی خط خطی من توش چی داشت که فیلتر شده بود D: به هر باید بگم دیدن این بلاگ بعد اینهمه مدت باعث شد جوگیر شم و بیام یه 2 تا خط خطی دیگه از خودم به جا بذارم. اینجا منو یاد روزای اول دانشگاه میندازه.. همون روزایی که دوسشون ندارم! روزایی که تو یه محیط جدید مجبور بودم با شرایط کنار بیام و عادت کنم.. همیشه زمان خیلی سریع تر از اونی که فکر میکنیم میگذره ، اونقدر سریع که الان که به اون روزا فکر میکنم اصلا باورم نمیشه که 3 سال گذشته..!! بقیه ی سالهای زندگیمونم میگذره و تموم میشه اما مهم گذشتن نیس ، مهم "چطور گذشتنه"!! شاید دیگه اینجا رو آپ نکنم نمیدونم شایدم یه روز اومدم و دوباره نوشتم. این بلاگ با همه ی کوچیک بودنش ، به من جرات نوشتن داد.. تا بتونم راحتتر بعضی چیز ها رو تو قالب کلمات و جمله های ساده جا بدم.. شاید بشه گفت اینجوری تونستم به افکارم نظم بدم و مرتب شون کنم.. راستی تو هر چند وقت یه دفعه به ذهنت نظم میدی و مرتبش میکنی؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:51 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
وقتی بیدار شدم اونقدر بزرگ شده بودم که دیگه آرزوهام تو قالب کهنه ی ذهنم جا نمیشد اولش دنبال یه جایی میگشتم تا همشونو اونجا جا بذارم اما نه همشونو .... !! خیلی هاشو هنوز لازم داشتم و دوسشون داشتم.... فقط نیاز به تابع زمان داشتم ، تا بتونم روشون کار کنم !! من اونقدر بزرگ شده بودم که دلم میخواست همه ی روزای بچه گی هامو قصه کنم....!! من دیگه میتونستم همه ی فکر ای خوبم رو به واقعیت نزدیک کنم ....!! بیدار که شدم دیگه کفشهام اندازم نبود بردم یه گوشه جفتشون کردم تا هر وقت چشمم بهشون میفته ، یادم نره که چه قدر بزرگ شدم.... راستی !! تو کفشهای بچه گی هاتو جفت کردی ....؟؟!! شایدم یه جایی جاشون گذاشتی و گمشون کردی ....؟؟!!
پ.ن.1. جمله ی اول این پست رو از تیتر یه پوستر ، از کتاب " نسل پنجم " برداشتم. پ.ن.2. بعد 3 ماه و اندی به بلاگفا افتخار دادم!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:26 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
همیشه همون کاری رو بکن که خودت فکر میکنی درسته. این همون چیزیه که خیلی از ما ها خیلی وقتا فراموش میکنیم.فراموش میکنیم که این خودمونیم که حق انتخاب تو شرایط مختلف و داریم.(حق و درجه ی مشورت محفوظه هاااا)!! چند وقت پیش داشتم یه فیلم میدیدم.داستان یه گروهه امداد بود که داشتن واسه فروکش کردن آتیش که یکی از بزرگترین جنگلهای حفاظت شده ی ایالت کالیفرنیا رو بلعیده بود تلاش میکردن. داستان این فیلم خیلی واسم جالب بود. 2تا هواپیمای "Biplane" مسول هدایت مواد مخصوص رو شعله های آتیش بودن.اونا از مرکز برای محل و لحظه ی تخلیه مواد دستور میگرفتن. یه گروهه امداد زمینی هم اون وسط گیر کرده بودن.اولین biplane همه ی pack های حاوی مواد رو روی یه منطقه از درخت ها خالی کرد.اما فقط 2 تاشون به هدف خوردن که در مقابل شعله های بی امون آتیش، کارساز نبود. Biplaneدوم مونده بود با 1 pack !مرکز، ناحیه ی جنوبی رو واسه هدفگیری فرمان داد.(با یه مختصات جغرافیایی فرمان میداد.) اما Tom (خلبان biplane) یه جای دیگه رو میدید! همه ی اعضای گروه اصرار داشتن که هدف همونجاست و pack باید همونجا خالی شه. وقت زیادی واسه تصمیم گیری نداشت.... tom جایی رو از اون بالا میدید که فرمانده ی مرکز نمیتونست ببینه.اولین هدفش نجات اون گروه 20 نفره ی زمینی بود که اون پایین گیر کرده بودن.... اون میخواست Pack رو اونجا خالی کنه تا شاید 10 دقیقه فرصت امداد هوایی واسه نجات هوایی اونا بیشتر شه!! تقریبا وقت زیادی تلف شده بود.... بالاخره تصمیمشو گرفت.... "جنوب شرقی" رو هدف گیری کرد و .... .... تو تمام مدتی که مرکز به tom محل جنوبی رو فرمان میداد و تهدیدش میکرد، tom فقط یه جمله رو با خودش تکرار میکرد.... """"" اگه میخوای یه کاری درست انجام بشه ، خودت انجامش بده !! """"" ..... پ.ن.1. هواپیما های biplane رو دوست دارم.چون همیشه اوج میگیره اما نه به اون اندازه ای که دنیای پایین روی زمین ، از نظرش محو شه …. همیشه میتونه زمین رو از اون بالا دید بزنه ولی خودش خیلی دور تر از اونه ..... !!!! پ.ن.2. به "پ.ن.1." خوووووب فکر کنین.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:19 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
گم شده.... تو سیاهی .... تو تاریکی.... تو یه تاریکیه خودساخته.... هجوم افکار نا آروم و مغشوش.... روزاش با شباش زیاد فرقی ندارن.... مدت هاست داره میگرده.... داره میگرده دنبال کسی که بتونه صدای بی خش و وقفه ی فلوتش رو بشنوه.... کسی که بتونه بفهمه که این صدا مثل همه ی فلوت ها نیست.... یه دنیا حرف تو هر ملودی ش پنهونه.... کی میتونه حرفای این ملودی رو بشنوه و بفهمه....؟؟ هیشکی....؟؟!! الان مدت هاست که به جز صدای نفس هاش صدای خسته ی ساز ش هم باهاشه آخه الان دیگه یه تیکه از وجودش شده....میدونی اون سازش و خیلی دوست داره . آخه فرصت حرف زدن رو بهش نمیده....اون دیگه دوست نداره حتی صدای خودشو هم بشنوه.... آره!! این صدا خسته س .... از تکرار.... از یکنواختی زندگیش که روز ها و شبها ش رو یکی کرده.... تلاش بی امونش و ادامه میده تا بتونه راه و پیدا کنه و از تاریکی بیاد بیرون....
داره پیش میره.... نمیدونه کجاست و داره کجا میره.... فقط داره میره چون از سکون متنفره.... »» راه خودش رو میخواد....داره دنبال اون مبگرده.... «« دیگه جون نداره اما هنوز تسلیم نشده.... اون فقط منتظره.... منتظره که پیدا کنه.... میدونه که بالاخره یه روزی میشه که بتونه به فلوت کهنه و خسته اش مرخصی بده....!! آخه اون میخواد با این صدا پیداش کنه.... .... صدای یه دوست که از اون ور جنگل تاریکی هاش شنیده میشه بهش میگه که میتونه بقیه ی راه و با اون ادامه بده....
حالا دیگه میتونه واسه راه نرفتن با پاهای خسته اش یه بهونه داشته باشه!! آره اون، این دوستش رو دوست داره!!چون مثل خودشه، حرف نمیزنه!! انگار زبون این یکی هم خیلی وقته بسته شده.... انگار اینم گم شده.... خودشو گم کرده یا راهشو....؟؟؟؟ چه فرقی میکنه....؟؟!!!!!!!!!!! این دوست گم شده فقط اومده تا کمکش کنه که از تاریکی بیرون بیاردش.... از صداهای خوف ناک دنیای سیاهی ها نجاتش بده....تا نزاره تو باتلاق دست و پا بزنه و جون بده....که کمکش کنه تا به اون چیزی که میخواد برسه.... به راه خودش.... به نهایت.... به انتها.... فقط میخواد برگرده....به جایی که قبل گم شدن تو تاریکی،اون جا بود.... حالا مدت هاست که اونا با همن .... بدون اینکه صدایی ازشون در بیاد.... دارن با هم پیش میرن تا هر کدوم راه خودشون و پیدا کنن و یه جایی از هم جدا شن.... اونا میخوان با ابدبت یکی شن.... اما هر کدوم تو دنیای خودشون....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 0:47 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
مترسک... چه قدر تنهایی تو.... تنها و غریب .... از چی داری لذت میبری که حاضر نیستی یه تکونی به خودت بدی ؟؟ فقط داری نگاه میکنی و دم نمیزنی ؟؟ آخه تا کی... ؟؟ تا کی میخوای ببینی و نگی؟؟ تا کی میخوای از جات جنب نخوری؟؟ آره تو مترسکی .... فقط زل میزنی و می پایی .... آرومی ولی سرد... چه سکوت زجر آوری داری تو !! سالهاست که نشکوندی این سکوت لعنتی رو !! اما چرا این چشمای کوک شده ی تو مسیر پرواز رو رها نمیکنه ؟؟؟؟ آره چشمای تو منتظرن.... چشمای همیشه منتظر....... منتظر برای بدست آوردن یه فرصت دیگه....یه فرصت واسه ترسوندن ،فراری دادن و دوباره تنها شدن .... آخه این دل نداشته ات که واسه کسی تنگ نمیشه !!!! راستی یادته چند ساله که سر پایی و می پایی ؟؟؟؟ خسته ای مگه نه ؟؟ خیلی خسته.... من میدونم .... راستی میدونی که بودنت تو چمنزاری که هرگز بار نمیده و تو رو نمیبینه به چه دردی میخوره ....؟؟؟. . . .نمیدونی؟؟ میدونم که نمیدونی آخه تو احمق تر از اونی که من فکرشو میکنم....چون روزی که اون حلبی زنگ زده رو گذاشتن سرت و بهت گفتن: " همینی که هست!! همین جا باااااااش!! " تو هیچی نگفتی!! حتی از اینکه روی اون حلبی برای نفس کشیدنت هم راهی نبود خم به ابروتم نیاوردی!!!!!!!!!! چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه تو مترسکی.... آره تو مترسکی .... اما چرا این چشمای کوک شده ی تو مسیر پرواز رو رها نمیکنه ؟؟؟؟ حتما به خیال خودت داری با چشمات نقشه ی پرواز و تو آسمونا میکشی..... شاید منتظره یه فرصتی... ولی آخه بگو تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:51 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
سرعت.... ولوم رو max ! Bring me to life…. I've been living a lie…. There's nothing inside…. Bring me to life…. بازم سرعت .... این حالشو بهتر میکرد چون دیگه آدمای دورشو نمیدید.... فقط خودش بود و خودش .... اما نه !! اون اشتباه میکرد چیزای دیگه هم بودن .... چیزایی که مدت ها بود رو دوشش سنگینی میکرد .... میخواست خلاص شه .... همین !! با آهنگ داره میخونه داره داد میزنه .... Wake me up !! Wake me up inside …. I can't wake up …. Save me…. Call my name & save me from the dark . . . . Save me from the nothing I've become …. داره پیش میره .... به کجا ؟؟ خودشم نمیدونه .... پدال گاز و تا ته گرفته .... حتی سرعتم واسش بی معنی, . داغ داغ شده .... از بغض .... از عصبانیت ... همه چیز و داره با خودش مرور میکنه .... چیزای قشنگی توشون نمیدید .... داره به سیاهی میرسه .... اما اون دوست نداره .... از سیاهی متنفره .... توی وجود خودش دنبال یه ناجی بود .... میخواد سیاهی رو پس بزنه .... میخواد به سفید برسه.... اشکای توی چشماش بهش اجازه نمیده تا جایی رو ببینه .... هنوز شتاب داره .... دیگه هیچ چیزو نمیبینه .... سعی میکنه به نور برسه .... سرعت .... و یه دفعه ........ بوووووووووووووووووووووم !!!! اون موفق شد .... شاید منتظر همین بود .... شایدم .... ؟؟؟؟ صدای موزیک هنوزم با صدای بلند داره پخش میشه .... Without a thought…. Without a voice…. Without a soul…. . . . . Don't let me die here …. There must be something wrong…. Bring me to life…. Bring me to life….
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 0:16 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
Where we're goin' now ….??where's the end??
Is there any reason to giving up the fight ….?? It's not just a simple battle,but the real winner is the one who Is not a real loser !! I remember some one told " we are all just prisoners here.of our own device ". I'm thinking to my self : if here is a HELL,should i be the Winner of this hell ???? Or a loser ….?? And if here isn't a hell,so should i be the loser of HEAVEN
….???? I don't know the real meaning of these words but I'm losing my mind…. I just remember this rhyme : " there are too meny questions There is not one solution There is no resurrection There is so much confusion There are too many options There is no consolation I have lost my illusions What I want is an explanation There is no comprehension There is a real ISOLATION There is so much destruction What I want is a celebration…. " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:28 توسط :::AyNazZ::: |
|
|
گور فریادهای مرده .... یا.... پژواک جیغ سکوت .... کدومشون و تا حالا تو خودت خفه کردی ؟؟ تا حالا چند بار تو خودت مردی ؟؟ تا حالا چند بار تو تشییع جنازه ی خودت شرکت کردی....؟؟ تا حالا فکرشو کردی چی میشد اگه میتونستی تا دلت میخواد داد بزنی.... .... داد بزنی از همه ی خسته گی هات، از همه ی چیزایی که مثل خوره افتادن به جونت و دارن له ت میکنن....راستی تا حالا تو تنهاییات سر خودت داد زدی ؟؟ تا حالا چند دفعه با خودت قهر کردی ؟؟ اصلا میشه کسی با خودشم قهر کنه....؟ تا حالا چند دفعه خودتو تنها گذاشتی؟؟..... دوستت رو چی ؟ اونم تنها گذاشتی ؟؟ تا حالا دل چند نفر رو شکستی .... ؟ دل خودتو چی ؟ تا حالا دل خودتم شکستی؟؟ تا حالا شده کسی برات از خودتم مهم تر باشه؟ چه قدر واسه آدمای اطرافت ارزش قائلی ؟ تو هم از خیانت به دوستت متنفری....؟؟ تا حالا شده تو یه جمع باشی و خودتو تنها ببینی ؟ و احساس خفگی بهت دست بده .... ؟ تا حالا شده یه اشتباه و چند بار تکرار کنی ؟؟ تا حالا چند بار خودتو محاکمه کردی .... ؟ چند بار واسه اتفاقایی که برات میفته خودتو مقصر دونستی ؟؟ بلدی آدما رو راحت ببخشی ؟ تا حالا چند بار خدا باهات قهر کرده و تنهات گذاشته...؟ تو چند بار باهاش قهر کردی....؟؟ تا حالا چه قدر به خودت فکر کردی؟ به آیندت .... ؟ چه قدر از خودت انتظار داری ؟ چه قدر برای رسیدن به هدفات سعی کردی....؟؟ اگه قرار بود نمره ی زندگیتو خودت بدی ، به خودت چند میدادی؟؟ اصلا تا حالا فکرشو کردی....؟؟ .... میدونی این اصلا مهم نیست که چند بار زمین خوردی یا چند بار کوبوندنت و له شدی، مهم اینه که بدونی چند بار بلند شدی و دوباره ادامه دادی. راستی تا حالا چند بار....؟ زیاد مهم نیست که چند بار تو خودت خفه شدی ، مهم چند بار داد زدنته . مهم اینه که چند بار تو محاکمه ی خودت محکوم نشدی .... دیشب یه جمله ی قشنگ شنیدم ، » زندگی بدترین معلمه ، میدونی چرا ؟؟ چون اول امتحان میگیره ، بعد درس میده .... « |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 23:2 توسط :::AyNazZ::: |&nbs |